جبهه

                    خاطره عملیات طریق القدس                       ( تابستان1360منطقه حمیدیه اهواز) در پادگان گلف اهواز آموزشها سخت بود از آن دویدن صبحگاهی به مسافت بیست کیلومتر (که گاهی هم با پای لخت می دویدیم )گرفته تا با پوتین وبا لباس در گل ولای باتلاق لولیدن و تازه  در سالن آسایشگاه در ساعت یک بعد از نصف شب تیر هوایی شلیک کردن وبعد همه را جمع کردن وسط زمین  پادگان و در آنموقع نیمه شب چند جمله ای از آماده باش و جنگ صحبت کردن وباز در همان جا از جلو نظام و تیر پهلوی پای بچه ها شلیک کردن ،راستی که روزگار سختی بود،(واقعا"از پادگان قدس کرمان که در آنجا پانزده روز دوره دیدیم، سخت تر بود ). به هر صورت به خط اعزام شدیم. فاصله خاکریز ما با دشمن حدود دوکیلومتر بود،ما در گروه های بیست نفری شب ها برای کانال کنی می رفتیم ،بین خط خودمان وخط دشمن کانال هایی به عرض نیم متر و عمق هشتاد سانت را هر شبی به طول سی تا چهل متر می کندیم ،هوا خیلی گرم بود، شوره ی عرق لباس ها راسفید و خشک می کرد و پشه ها هم نیاز به هجامت کردن را بر طرف می کردند. درآنجا ما کاملا مسلح بودیم چون خیلی به دشمن نزدیک  می شدیم و احتمال برخورد با گشتی های دشمن بود. در این اوضاع واحوال یک شب دستور آمدکه:       امشب با اسلحه کامل بروید ولی بیل و کلنگ نمی خواهد ببرید. لذا رفتیم و در همان کانالی که کنده بودیم  بصورت آماده باش نشستیم ، ساعتی گذشت دیدیم که حدود یازده لدر از خودمان آمدند  در پانصد متری ما ،( ما هم پانصد متری خط دشمن بودیم )و شروع کردند به خاکریز زدن! گرچه دوتا از لدر ها را عراقی ها با موشک هدایت شونده (سیم دار)زدند. اما بهر صورت تا صبح  لدرهاحدود شش کیلومتر خاکریز بین خاکریز ما و عراق زدند.   صبح که ازماموریت بر می گشتیم ، رسیدیم به کنار لدری که عراقی ها با موشک  زده بودند، فقط یک تکه هائی از پیراهن راننده لدر را که شهید شده بود دیدیم . اما راننده لدر دومی با دیدن موشکی که به طرفش می آمده (چون در شب موشک مثل یک گلوله آتش حرکت می کند) خود ش را از لدربه  پایین پرت می کند و جان سالم بدر می برد اما آن موشک به  لدرش می خورد وآن را فقط از کار می اندازدولی منفجر نمی کند. هنوز خستگی دیشب در تنمان بود  که گفتند : بروید پشت همین خاکریز جدید که دیشب لدرها زده اند و برای خود سنگر بکنید، چون احتمال حمله دشمن زیاد است.بچه ها سریع  با چیدن گونی های پراز خاک ،سنگر ها را تا پای پوشش بالابردند . در هوای گرم شربت آبلیمو و خاکشیر بهترین اکسیر حیات بود، اما نوشیدن همان و خوردن اولین خمپاره ی شصت نبش خاکریز جدید ما همان،  وحمپاره دومی هم صدمتر اینطرف تر و همینطور به ترتیب خمپاره ی شصت می آمد و من حدس زدم که خمپاره بعدی  درست روی سر ما فرود می آید. لذا پریدم در سنگری که تنها یک چوب (الوار)روی آن بود و دو تا از بچه ها در آن سنگر درد دل می کردند که اتفاقا خمپاره خورد روی همان چوب سنگر ی که  من به آن پناه برده بودم ! و منفجر شد و دوتااز ترکش های کوچک ولی کاری آن خورد در کندیل زانوی  پای چپم  و به حالت نیم خیز به روی زمین پرت شدم . اما آن دو نفر که در سنگر بودند هیچ طورشان نشد فقط یک ترکش بر فانسخه شهید معروفی و دیگری بر قمقمه شریفی بوسه زده بود! من را که دردشدیدی هم داشتم روی برانکارد گذاشتند ودر حالی که به عقب خط منتقل می کردند ، خمپاره های صدوبیست  هم از راه رسیدند، هرخمپاره ای که می آمد بچه ها برانکارد مرا روی زمین رها می کردند و پناه می گرفتند.  بهر صورت مرا  به آمبولانسی که در پشت خط دوم بود رساندند و از آنجا به بیمارستان بهارلوی راه آهن تهران اعزام کردند،  و بعد از یک ماه با پای گچ گرفته وبا یک پیراهن و شلوار و کفش اهدائی و عصای آلومینیومی زیر بغل  از بیمارستان مرخص کردند، وتوسط یکدستگاه آمبولانس به شهربابک اعزام کردند.                                                                                                                 والسلام

/ 2 نظر / 6 بازدید
رها

سلام عباس جان آن زمان مردم چه دغدغه‌اي داشتند و اين زمان چه دغدغه‌اي... به خوب يا بد بودنش كاري ندارم اما اينجاست كه آدم به ناپايداري اين دنيا پي مي‌برد كه هيچ چيز آن قابل اتكا و دوام نيست بلكه همه كائنات دست در دست هم مي‌دهند تا هر لحظه ما را بيازمايند. اميدوارم از اين آزمايشات الهي سربلند بيرون بيائيم