خاطره-بچه های زهرا

            سلام دوستان : این خاطره که به شکل نمایشنامه نوشته ام   واقعی است  وسعید خود من هستم .شب عملیات برای حضرت زهرا (س) خیلی بی تابی کردم  لذا در آن عملیات درست همان جاهایی که زهرا(س)ضربه خورده بود ضربه خوردم!!! ولذا دانستم به سر وبازو وترقوه وپهلو ودنده  وصورت ایشان ضربه خورده است.به مناسبت روز مادر وبه یاد مادر واقعی امت اسلام این خاطره را تقدیم می کنم:  (خاطره عملیات بیت القدس)                                                                                                                                                                             (طعمه نورانی)      بهار وتابستان 1361  هجری شمسی منطقه شمال خرمشهر غرب کارون ، علی:هوا گرم است آن گونی در سنگر را بزن بالا تا داخل سنگر روشن بشه و هوا هم عوض بشه، سعید:چشم علی، ( سعید کتری را بر می دارد ومی رود تا آب بیاورد برای چای)  علی:سعید  حالا تو مسئول چای شدی، آن دو تا ی قبلیکه ترکش خوردند و رفتند ، سعید :(بالبخند):اونا لیاقت داشتن !بادمجان بم آفت نداره ، ترکش که غمی نیست ،ولی نرسیدن به شب عملیات واقعاًتلخ، علی:مگر شب عملیات چه فرقی می کند؟ (سعید می نشیند روی گونی خاک کنار سنگر وهمینطور که کتری دستشِ می گوید) سعید: شب عملیات بوی عطر بهشت بوی عاشورا رو میده،یک صفای خاصی داره ،آدم شکست شیطان و ذلت هوای نفس خودش  رو می بینه و پیروزی نور بر ظلمت رو  خیلی واضح می چشه. (سعید کتری رو بر می دارد و با پوتین هائی که بندهایش با زهست در حالی که پیراهن نظامی اش را روی شلوار انداخته با گامهای محکم که بر اثر تمرین زیاد قوی هستند به طرف منبع کوچک آب حرکت می کند و شیر منبع را باز می کند و کتری را زیر آن می گذارد تا پر شود نگاهی به آسمان صاف و بدون ابر می اندازد که صدای صوت خمپاره او را مجبور می کند روی زمین دراز بکشد، خمپاره کنار سنگری در 200متری او منفجر می شود مثا یک گل بسیار بزرگ که شکفته است دود و خاک محوطه را می گیرد آمبولانس گل آلود از راه می رسد و تن هائی را که چدن های داغ با گوشت و استخوانشان قاطی شذه در آمبولانس می گذارند مثل اینکه چند امید برای شب عملیات قطع شده! صدای ریختن آب از لوله کتری  سعید را متوجه می کند،سعید شیر آب را می بندد و به طرف سنگر حرکت می کند،درنزدیک سنگر علی را می بیند که نگران اوست .) سعید:نگران نباش نگفتم لیاقت می خواهد ! (علی از وقتی که مسئول چای شده کبریت در جیبش هست وجای نفت ها را هم می داند کتری را روی چراغ خوارک پزی می گذارد تا جوش آید، ماشین غذا هم که لنکروز است از راه می رسد. درب  دیگ بالا می رود ،عجب آبگوشت پر گوشتی است،بچه ها قابلمه بدست دور لنکروز حلقه می زنند ،درسنگر روزنامه ای پهن میشود،چند تا کاسه آبگوشت گذاشته می شود،احمد کلانش بر دوش داخل سنگر می شود )    احمد:سعید نوبت توست زود برو رضا تنهاست ، (سعید بید رنگ یک تکه نان را با کمی گوشت وسیب زمینی مچاله کرده در دست گرفته وتفنگش را بدوش انداخته روانه سنگر دیدبانی (نگهبانی) که چند تا گونی و یک ورق شیروانی که حدود پنج سانت خاک روی آن ریخته اند می شود . گلوله بغل سنگر را منفجر می کند گونی ها و خاک ها سعید را تا کمر دفن می کنند بچه ها به کمک سعید می شتابند و اورا از زیر خاک بیرون می کشند،) سعید (می خندد و می گوید) : گلوله ی نامرد می دونه که امشب شب عملیات میخواست از عملیات محرومم کنه اما خدا یک ضربه را دو بار در یک جا فرود نمی آورد توی عملیات قبلی که  محروم شدم توی این عملیات دیگرخدا محرومم نمی کند. ( نگهبانی سعید هم تمام شده به طرف سنگر می رود،) احمد: سعید امروز هلی کوپترهای دشمن کانالی که کندیم شناسائی کردند!عملیات لو می ره چه خاکی بر سرمون بریزیم همه رو به کشتن می دن. (سعید در حالی که خاک لای گردنش و لباسش رامی زداید می گوید) سعید : فرمان حمله و عملیات از فرماندهان بالا صادر میشه و اگر بگویند روی مین هم بروید ،ما می رویم!            (بچه های دیگر هم وارد بحث می شوند و صحبت ها در مورد عملیات و خاطره ها متفرق می شود، شب از راه میرسد نماز جماعت در سنگر بزرگتر همراه دعای فرج خوانده می شود ،پس از شام مختصری بدون هیچ  توجیه خاصی همگی آماده عملیات می شوند! نارنجک ها،قمقمه ها ،خشابها،کوله پشتی ها و کلاه آهنی را  که تعدادی به سر گذاشته و تعدادی به دست گرفته اند وآمد ورفت بچه ها درسکوت محض آبستن عملیات مهمی است ،وهمه با هم دوستانه آماده بوسیدن هم اند،یکدیگر را در آغوش می گیرند ومثل دو فرشته یکدیگر رامی بوسند،  نور مهتاب چهره ها را روشن تر و قابل تشخیص کرده همه در عین توکل و تعویض امور به مولا هستند دل ها به حق آویخته با عرش حرکت می کندزمین زیر پای کسی نیست معلوم نیست قدم ها کجا گذاشته می شود ،همگی یک روح واحد وعین قدرت هستند هیچ مانعی بر سر راهشان نیست.  از شکاف بین دو خاکریز، ستون دلاوران حرکت می کند و وارد بیابان باز بین خط خودی و خط دشمن می شوند. آسمان کاملا صاف حتی تیر های رسام هم شلیک نمی شود از همه شبها آرام تر است سکوت سنگین و معنی داری حاکم است . از پل کائوچوئی باریک روی کرخه نور عبور می کنند وبا راهنمای نوارسفیدی  که بچه های تخریب کشیده اند از گزند مین ها در امانند  تا به کانال کم عمقی که خود شان کنده اند می رسند ، هرچه بطرف دشمن می روند کانال کم عمق تر می شود در صدمتری دشمن کانال به عمق 20تا30 سانتمی رسد ودیگر دشت صاف بین أنها ودشمن که کوچکترین حرکت قابل مشاهده است !      بچه ها منتظر فرمان عملیات هستند،دشمن که از عملیات خبر دارد!        خود را کاملا آماده کرده ومنتظر رسیدن بچه ها ست! و به محض شلیک اولین تیر تیر بار چی از طرف ما،دشمن کل آن منطقه را زیر آتش گرفت ! همه جا گلوله !زمین هر تکه اش در حال انفجار !جهنمی از آتش شب را مثل روز روشن کرده!  خمپاره و نارنجک و انواع کالیبرها و گلوله های ضد هوایی مثل لاشه خورها تکه های گوشت بچه ها را کنده و پراکنده می کند. تیر بار چی ما هم  که قد راست کرده بود که شلیک کند ،خودش تیر خورده و افتاده ! لذا فرمانده دستور عقب نشینی داده ،اما تنهاتعدای که در آخر صف بودند فرمان عقب نشینی را شنیده بودند امّا بچه های جلو همچنان دراز کش به زمین چسبیده بودند!  (احمد روبه سعید کرده وبا ناراحتی می گوید)  احمد:نگفتم کانال را شناسائی کرده اند حالا خوردی ! (سعید جوابی ندارد فقط نگاهش می کند اما قلبش مطمئن است.واحساس می کند که فرماندهان اینقدر خام نیستند اما نمی داند سر ّ کار چیست؟ ) . (ازدورصدای نوجوان بلوچ می آید) : سعید سوختم. (سعید نمی داند صدا از کجاست . به یاد نوجوان بلوچی می افتد که تنها او را در آن دسته می شناخت! امّا زیر آن آتش کاری از دستش بر نمی آید ،به طرف جلو می رود سرنیزه را آماده چیدن سیم خاردار می کند که تیر کالیبر پنجاه کلاه آهنی اش را سوراخ کرده و پوست سرش را پاره می کند، دایره ای از خون زیر چانه سعید که بر زمین چسبیده جمع می شود! سعید سبک شده انگار از فضای عالم ماده عبور کرده هستی را کلاً  درک می کند ، دیگر تیروآتش و جنگ و بدن جسمانی اش را بی معنی می بیند مثل لطیفه ای بی هیچ نگرانی ! اما متاسفانه خون سرش بند می رود درد را کمی احساس می کند،دستانش را حرکت می دهد متوجه بچه ها می شود خنجری که برای پاره کردن سیم خاردار در دست داشت غلاف می کند و به طرف خط خودی حرکت می کند .در بین راه  می بیند پهلوی شهیدی مشغول سوختن است(بوی سوختن پیه و چربی بلند است)باخاک پهلوی شهید را خاموش می کند .) (می رسد به تیر بار چی گروه که به سختی از ناحیه پا زخمی است ومی گوید) تیر بار چی:پام تیر خورده ،میتونی منو پشت خط ببری ؟ سعید:نه! ببین دست روی سرم بگذار  سرم تیر خورده ،(سعید دست تیربار چی را روی شکاف کلاه آهنی که لبه های آن در سرش فرو رفته می گذارد وادامه می دهد) سعید: نمی توانم تو را بکشم عقب ،باید خودت کم کم بیائی . (تیر بار چی که از شکاف کلاه آهنی تعجب کرده سری می جنباند واز درد لبش را به دندان می گیرد ) (سعید خودش را کم کم به عقب می کشد ، چند قدم اینطرف تر کسی خود را به خاک چسبانده،سعید سراو را بلند می کندوباتعجب به او می گوید) سعید:چرا اینجا دراز کشیدی؟ بچه ها  همه عقب نشینی کرده اند؟ (او هم یکباره بلند می شود و با شدت خود را به عقب پرتاب می کند و می رود بی توجه به زخمی ها و شهدای اطرافش !)     ( ناگهان با منفجر شدن گلوله ای سعید دوباره از ناحیه دست و پهلو و  صورت و گردن و ریه زخمی می شود،دستش را با چپی می بندد ،عراقی ها  را که روی خاکریز ایستاده اندوبه علامت پیروزی  کلاه تکان می دهند! می بیند !) هوا کمی روشن شده و سعید به حالت گربه ای با کمک دو زانو و کف یک دست خودش بطرف خاکریزخودی حرکت می کند، در حالی که خون ریه اش در دهانش جمع می شود، به دو راهی کوچکی  می رسد،نمی داند از کدام طرف برود؟ناگهان متوجه یک نفرمی شود که تیر وسط پاها و ... را پاره کرده ودر حال شهید شدن است،بدون اینکه سعید سوءالی بکند ! به او می گوید) زخمی: از آنطرف برو ! (سعید که معجزه وار هدایت می شود، همچنان مثل لاکپشت راه را می پیماید تا به پل باریک کائوچوئی می رسد ،در وسط پل سرش گیچ می رود دیگر رمقش تمام شده  نزدیک است ازروی پل در آب بیفتدکه یکی از بچه ها از آنطرف خاکریز  می دود ومی آید وسط آب رودخانه ودر بین هوا و زمین سعید را می گیرد و او را  به پشت خاکریز می رساند ! گروه امداد سریع زخم  های سعید راپانسمان ابتدائی کرده واو را  در آمبولانس می نشانند. سعید نمی تواند دراز بکشد چون خون ریه خفه اش می کند لذا همینطور در آمبولانس تا اهواز می نشیند. سپس ا و رابه تهران بیمارستان سعادت آباد اعزام می کنند ، چندوقت بعد وقتی سعید از رادیو آزادی خرمشهر را می شنود،وقبل از آزادی پادگان حمید(که دژ حفظ  شهر خرمشهر برای عراقی ها بود)  آن هم در همان شب عملیات آنها با خبر می شود !درک می کند که آنها طعمه آزادی پادگان حمید درآن شب وباعث  اصلی آزادی خرمشهر بوده اند(دیدیم وسط کار عراقی ها همه رفتند جای دیگر و خاکریز جلو ما خلوت شد!!!). والسلام  (التماس دعا)---عباس حکمت                                   

/ 9 نظر / 24 بازدید
شعله

ولادت ام الائمه ، حضرت فاطمه ، بر شما و بر همه ، مبارک باد . .

آسمان

سلام. زیبا بود.خدایا توفیق.. مسافرم..ازتون میخوام به سهم خودتون حلالم کنید. به خدای عزیز می سپارمتون.[گل]

داداش حسین

عمریست كه ما مراممان حیدری است لبریز از آن پیاله ی كوثری است با عشق حسین محب زهرا گشتیم از بس كه حسین ابن علی مادری است *** دریاست نبی و گوهرش فاطمه است یکتاست علی و همسرش فاطمه است با آن که پناه همه خلقست حسین او هم به پناه مادرش فاطمه است *** فاطمه نامی كه با آن عشق می بازد خدا فاطمه نوری كز آن بر خلق می نازد خدا ما نه یاران دگر نه انبیا گویند كاش در جزا ما را ز چشم او نیاندازد خدا سید رضا مؤید

رازصبح

یه چند وقتیه کودک درونم آرامش نداره مدام بهانه می‌‌گیره به نظرتون اگه بزنم لهش کنم کودک آزاری محسوب میشه؟!

صدرا

سلام نمایشنامه جالب و تامل برانگیزی بود.

بحرانی

من که 25ساله شمارامیشناسم یکبارازاین خاطرات به زبان نیاوردید.ولی تاحدودی رشادت ودلاوری شمارادرک کرده ام.من به شماغبطه می خورم .دعایمان کنید.

توشنامئیتی

هفت جا ، نفس خويش را حقير ديدم : نخست ، وقتي ديدمش كه به پستي تن مي داد تا بلندي يابد. دوم ، آن گاه كه در برابر از پاافتادگان ، مي پريد. سوم ، آنگاه كه ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد. چهارم ، آن كه گناهي مرتكب شد و با يادآوري اين كه ديگران نيز همچون او دست به گناه ميزنند ، خود را دلداري داد. پنجم ، آنگاه كه از ناچاري ، تحميل شده اي را پذيرفت و شكيبايي اش را ناشي از توانايي دانست. ششم ، آن گاه كه زشتي چهره اي را نكوهش كرد ، حال آن كه يكي از نقاب هاي خودش بود. هفتم ، آنگاه كه آواي ثنا سرداد و آن را فضيلت پنداشت. جبران خليل جبران

محرم

سلام ممنونم ازتون که از تجربیاتتون برای امثال افرادی مثه من که گاهی یادشون میره برای راهشون از شما کمک بگیرن خاطراتتون رو نشر میدین...... انشاالله که موفق باشین منتظر حکمت های با ارزشنون هستم .

مهدیه

اقای حکمت از وب خودتون و دختر گلتون خوشم اومد.ممنون